آلاهیم نیدی گناهیم
تنها تکیه گاهم بود همان که با اولین نسیم در هم شکست
آنقدر حقیقتش سخت بود که هیچ رویایی شیرینش نکرد

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 10:39 موضوع | لینک ثابت
یادم باشه حرفی نزنم که دلی بلرزه و خطی ننویسم که کسی رو آزار بده
یادم باشه جواب کینه رو کمتر از مهر و جواب دورنگی رو کمتر از صداقت ندم
یادم باشه در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشه هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی
که به سوی قربانگاه میره زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشه هیچگاه لرزیدن دلم رو پنهان نکنم تا تنها نمونم و هیچ وقت از راستی نترسم
نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت
لخته گوشتی را که نمیدانیم چیست و نمیتوانیم درست تشریحش کنیم نامش را دل گذاشتیم و آنرا جایی پاک و مسکن پرستش خدا و محبوب و صندوقچه ی اسرارش می نامیم
چگونه است که با آن همه ظرفیت متلاشی نمیشود تا بشر را از احساس رنج و مشقت و سرور و شادی راحتش کند.
(سحر)
نوشته شده توسط سحر در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 19:10 موضوع | لینک ثابت
میرم بدونی که گذشتم از نگات
حسرت به دل شو پرید از سرم هوات
تا دنیا دنیاست نمیبخشمت تو رو
با تو غریبم نمیشناسمت برو
نمیبخشمت محاله با تو موندنم خیاله
نمیخوام بیافته چشممون به هم
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 11:43 موضوع | لینک ثابت
میخوای بگی دوسم داری تو
دروغگویی شده آسون واسه تو
حالا میگم یه چیزی تو گوش کن
مث مرده منو فراموش کن
دلت سوخته پشیمونی حالا چرا؟
کجا بودی وقتی چشام بودش به راه
حرفات تو گوشمه هنوز با اون صدا
خندیدی و گفتی برو به یه نگاه
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت
هر کی سراغتو میگیره میگم دیگه نیست
جای من یکی دیگه تو قلبشه آخه مده
دیگه انتظاری از هیچکی تو دنیا ندارم
خودمم شاید خودم رو تنها بزارم
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 11:15 موضوع | لینک ثابت
ای دل دیگه دوست ندارم
پارو قلبت میزارم
تا بفهمی چه دردیه
دل شکستن چه دردیه
توی این روزگار
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 13:56 موضوع | لینک ثابت
وقتی عشقم تنهام گذاشت نگران خودم نشدم که بعد اون میخوام چیکار کنم
شرمنده ی دلم شدم که به من اعتماد کرده بود
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت

طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط میگفت خود را کشتم و درمان خود کردم
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت
آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟
آدم میتونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟
میگن دستای ناز تو مهمون دستای دیگس
یه شب تو دستای منه فردا ولی جای دیگس
میگن تو راست نگفتی که تا اخرش مال منی
چشمای رنگ عسلت،دنبال چشمای دیگس
این ور و اون ور شنیدم تازگیا زیاد میری
همیشه با من نمیای، با هر کی پیش میاد میری
با من غریبی میکنی،هر چی میگم نمیدونی
حس میکنم خسته شدی ،میخوای منو برنجونی
تو طول راه نکنه قلبتو دادی به کسی
اون کیه که به جای من براش دلواپسی
یعنی دروغه که تو رو این روزا دیدن با یکی
یا خواستی امتحان کنی عاشقیمو یواشکی؟؟؟
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:0 موضوع | لینک ثابت

اگربگریم گویند که عاشق است
اگر بخندم گویند که دیوانه است
پس میگریم و میخندم
که بگویند یک عاشق دیوانه است
نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت
بگذاریم که احساس هوایی بخورد بگذاریم که بلوغ، 
زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند-چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت...
نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 15:1 موضوع | لینک ثابت

کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:26 موضوع | لینک ثابت
عاشقت بودم امامگه تو فهميدي؟؟؟؟
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 15:14 موضوع | لینک ثابت

بی تو میشه زندگی کرد
بی تو میشه ترقی کرد
بی تو میشه عاشقی کرد
بی تو میشه هر کاری کرد
اما با تو من سکوتم
اما با تو من محکومم
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت

من از یک شکست عاشقانه می آیم .بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه ی پنهان شدن.
میگویند از صبح بنویس از آفتاب و من پگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران پنجره ی چشمانم را شسته است همه دلشان نقش های مثبت میخواهد و آدم های خوشحال اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است
قیمت وفا شاید گران تر از ان بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم از عهده ی داشتنش بر آید .
قرار بود حقیقت را بگویم سخت است بی علاج است دانستنش آدم را کم کم میکشد گریه شبانه میآورد اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است اون یکی رو جز من داشت
سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های آرزوی بر باد رفته ام آبرو مندانه باشد گریه میکنم با شکوه مثل اقیانوس بلند مثل اورست او نمیشنود و نمیداند که ماه خوشبختی مشترک همه ی بی ستاره هاست یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته ی من است :
چی کار کرد این دل سادم که از چشم تو افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت
آموخته ام ... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان
♥ آموخته ام ... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب كنم.
♥
آموخته ام ... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند،اما تمام شادي ها
و پيشرفت ها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد.
♥ آموخته ام ... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم،بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم.
♥ آموخته ام ... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي است براي فهميدن وي.
♥ آموخته ام ... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم،دعا كنم.
♥ آموخته ام ... كه تنها اتفاقات كوچك روزانه است كه زندگي را تماشايي مي كند.
♥
آموخته ام ... كه خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد.پس چه چيز باعث شد
كه من بيانديشم مي توانم همه چيز را در يك روز به دست بياورم.
♥ آموخته ام ... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد.
♥ آموخته ام ... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زمانيكه عاشق بشويم.
♥
آموخته ام ... كه مهم نيست زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار
دارد،همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن
باشيم
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت
عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
تو
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت
قلبم محکوم شد به ساده بودن!..غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !!.. احساسم
محکوم شد به کم حرف بودن!..دلم محکوم شد به گوشه گير بودن!!.. چشمانم محکوم
شد به مهربان بودن!..دستهايم محکوم شد به سرد بودن!!.... پاهايم محکوم شد به تنها
رفتن!.....آرزوهام محکوم شد به محال بودن!!!!!!........ "وجودم" محکوم شد به" تنها"
بودن!!!!...و "عشقم" محکوم شد به" مردن
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 11:30 موضوع | لینک ثابت
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت
آرزو
آرزوی من اینست که دو روز طولانی
در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من اینست یا شوی فراموشم
یا که مثله غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من اینست که تو مثله یک سایه
سرپناه من باشی لحظه تر گریه
آرزوی من اینست نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من اینست هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من اینست که تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 18:11 موضوع | لینک ثابت


خوشتون اومد؟اگه اره.....نظريادت نره ها
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم
دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو
و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را
اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو
تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم
به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو
شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله
و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:47 موضوع | لینک ثابت
ای قبله گاه آخرین ای نقطه تسلیم من این خسته از خود مانده را آتش بزن آتش بزن در این غریبستان ، دلم افتاده در دام هوس ، با شعله های عاشقی خاکسترم کن همنفس ، ای عشق پیدا کن مرا ، هم رنگ دریا کن مرا ، خود را نوشتم بارها یکبار معنا کن مرا، بی همسفر بی آرزو ، راهی ندارم پیش رو ، دیروز و امروزم گذشت ، ای عشق از فردا بگو ،فریاد من از داغ توست
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم...... و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم .......اگر از دست من در خلوت خود گریه ایی کردی ...........اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی ...........اگر زخمی چشیدی گاهگاهی از زبان من .........اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من ........مرا ببخش---------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:36 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نام:سحر
سن:17
مقطع:پیش دانشگاهی
کنکورم دادم
رشته:انسانی
به وبلاگ تنها تر از تنها خوش اومدین دوست دارم راهنماییم کنین تا از تجربه هاتون منم استفاده کنم
فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY